محمدمحمد، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

محمد فرشته ی آسمانی

میراث بابا بزرگ

پسر گلم رو مادر جونش (مادرمامان ) به دلیل اینکه خیلی بی تابی میکرد توی بغلش خوابوند ، واسه همین میخواست که از خواب بلند نشه خوابوندش روی بالشت بابا بزر گ ( بابای مامان ) که نزدیکش بود . وقتی این صحنه رو دیدیم همه کلی خندیدیم و مامان ازش عکس گرفت تا توی وبلاگش بذاره و یادگاری بمونه ولی به خاطر اینکه میترسیدم یه وقت بیافتی از کنارت بلند نشدم تا بیدار شی که یه یک ساعتی طول کشید   عاشقتم مامانی ...............................   ...
9 اسفند 1390

مامان بوی بد میاد

ب بینید پسرم چه شیرین کاریهایی میکنه ، وقتی دیدمش میخواستم بخورمش  الهی من فدات بشم مامانی که اینقدر ملوسی  (ماشاالله یادتون نره )  مامان مگه بوی بد میاد که اینجوری جلوی دماغتو گرفتی ؟     اینم یکی دیگه از شیرین کاریهاش به نظرتون گل پسرم داره به چی فکر میکنه ؟   ماشاالله یادتون نره ..................... اینم سومین شیرین کاری   گفتی ماشاالله ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اینم چهارمیش   حالا پست بعدی رو ببین خواننده گرامی ........................................... ...
9 اسفند 1390

فسقلی شیطون و تلاش های او

گل پسرم تواین عکس ها ٣هفته سن داره ، اینجا توی گهواره فامیلی به سر میبره ، این گهواره مال تولد عموی بزرگشه که درسال ١٣٥٧ خریداری شده و تا الان از اون استفاده میشه (البته مادر (مامان بابا ) تونسته خوب ازش نگهداری کنه ) .    جیگرم وقتی ٢١ روزش بود رفتیم خونه آقا جون ، به دلیل اینکه عادت کرده بود که موقع خواب تکونش بدیم ما هم از این گهواره استفاده کردیم. ولی وقتی تو گهواره گذاشتیمش ، اینقدر ورجوورجه کرد که نزدیک بود از گهواره بیافته که عمه جونش به دادش رسید    پسر گلم تو این عکس هم اینقدر سرش رو چرخونده که کلاه جلوی چشماشوگرفته وبعدشم گریه کرد تا بیام و کلاه رو بردارم .   اله...
8 اسفند 1390

تولد گل پسرم

وقتی به اتاق عمل رفتم به خاطرشرایطی که حاکم بود مجبورشدم که برای عمل سزارین بی حسی ازکمربه پایین بگیرم ، کمی استرس داشتم ولی همه چیزخوب پیش می رفت تااینکه دکترمتوجه شدکه بندناف 3دوربه دورگردن پسرعزیزم  پیچیده ، و لی باتلاش زیاد خانم دکتر نجمیه سعادتی ودرد فراوانی که کشیدم فسقلی به دنیااومد زمانی که فسقلی روتواتاق عمل نشونم دادن ،به دلیل خستگی عمل و دردزیاد نتونستم چهرشوخوب ببینم و راستش رو بخوایبن حسی نسبت بهش نداشتم واین موضوع آزارم میداد تااینکه به ریکاوری رفتم ومنتظرشدم تا بتونم پاهاموتکون بدمتابه بخش منتقل بشم ،ولی توریکاوری که بودم همسرم اومد کنارم تادیدمش آرامش خاصی رو بهم داد که ازش ممنونم ،بعدعکس محمد رونشونم د...
8 اسفند 1390

پای کوچک

      تو این عکس فقط پای پسرکم مشخصه ،اینجاسه روزشه، زمانیه که میبرن واسه آزمایش تیروئید .  وقتی ازکف پاش خون گرفتن اصلا گریه نکرد چون پسرمن قویه ......... مامانی دوستت دارم با این پای خوشکلت ...
8 اسفند 1390

پنج روزگی ودرگیربا بیماری زردی

 در روز پنجم تولد متوجه شدیم که نفس مامانی کمی رنگش زردشده ، سریع به بیمارستان رفتیم و آزمایش دادیم ودیدیم که مقدار زردیش 5/12 بود. زمان آزمایش من جرات نداشتم که ببینم چطورازوروجک مامان خون میگیرن، به خاطر همین محمد رو با مادرجون وبابا عبدالله فرستادم داخل آزمایشگاه .  خیلی غم انگیزبود برام که از این دستای کوچولو ورگهای باریک خون بگیرن ولی شکرخدا همه چیز به خوبی تمام شد وزردی گل پسرم برطرف شد. تواین عکس قندعسلم خیلی زرده ............ خداروشکرکه خوب شدی وگرنه مامانی دق میکرد .......   ...
7 اسفند 1390

پسر رنگارنگ

اینجا گل پسرم 10 روزشه میدونید دلیل اینکه اینقدررنگارنگه واسه چیه ؟ میگم تانگیدمامانش چقدربدسلیقه ست توی لباس پوشیدنش ، البته پسر من هرچی بپوشه بهش میاد  پسرم رو تو 10روزگی حمام دادیم که بعداز حمام متوجه شدیم که تنش یه تیکه دونه زده و بدنشم سوخته واسه همین مامیش نمیکردم و تند به تند لباسشو کثیف میکرد و ماهم هرچی به دستمون میومد میکردیم تنش . تواین روزا همه نگرانت بودن و مادروآقاجون (منظورم پدر و مادر بابا عبدالله ست ) وعمه معصوم مرتب میومدن بهت سرمیزدن وجویای احوالت بودن که من و پسرم ازتون تشکر میکنیم . الحمدلله فقط سه روز اینطور بودی و زود خوب شدی جیگرم   ...
7 اسفند 1390

دوران بارداری

سلام در ابتدا از تمامی بازدیدکنندگان وبلاگ پسرم تشکر میکنم ودرادامه میخواهم خلاصه ای از دوران بارداری رابرایتان تعریف کنم ........... اول از هر چیز ازهمسرم عبدالله به خاطرزحماتی که دراین دوران برایم کشید وبا تمام مشکلاتی که داشتم دست و پنجه نرم کرد و بداخلاقی های من رو تحمل میکرد ،تشکر خاص وویژه ای داشته باشم و به اوبگویم که خیلی خیلی دوستش دارم وعاشقشم . سپس ازخانواده همسرم و خانواده خودم مخصوصا مادرها به خاطر زحماتی که برایم کشیدن تشکروقدردانی میکنم ، انشاالله که بتونم تلافی کنم . درتاریخ ١٢/٢/١٣٩٠ متوجه شدم که باردار هستم بر خلاف آنکه این دوران برای همه شیرین هست برای من همراه با کمی سختی بود . من در ...
7 اسفند 1390

نقاشی اتاق محمد

تواین قسمت نقاشی اتاق گل پسرم رومیبینید که خاله زهراو شوهرشون زحمت کشیدن ونقاشی کردن که همینجا ازشون تشکر میکنم. خاله زهرا یه دخترداره که اسمش فریماست ، اینقدر این دخملی تورنگ آمیزی فضولی کرد که نگو ونپرس ، مامانش 3جفت ازجوراباشو به خاطررنگی شدن انداخت .......... ووواااییییییییییییییی قراربود من واسش جوراب بگیرم ، یادم رفت ..... ههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه مامانشو گول زدم   به خاطر فضولی این دخملی مجبوربودیم شب تاصبح نقاشی کنیم که 4شب به طول انجامید وای خاله ، ماشاالله به جونت   ...
7 اسفند 1390

فسقلی مامان رو شکلات پیچ کردن

منظورم ازشکلات پیچ همون قنداقه ، اوایل تولدت به خاطر درد زایمان و کوچیک بودنت میترسیدم قنداقت کنم ولی به مرور زمان یاد گرفتم که قبل ازاینا زحمتش به گردن مادر جون (مادرمامان) بود . تو این عکس خیلی کوچولویی ، ولی ماشاالله الان مرد شدی عشقم     ...
7 اسفند 1390